معرفی: متن حاضر تفسیر آیات 165 تا 171 سوره بقره به قلم آیت‌الله طالقانی است که در جلد دوم کتاب «پرتوی از قرآن» آمده است. آیت‌الله طالقانی در تفسیر این آیات به موضوع شریک گرفتن برای خدا می‌پردازد و بر روشن شدن خطای کسانی که تابع شرک بودند در روز قیامت تأکید می‌کند. اثر حاضر، جلد دوم این مجموعه است که تفسیر جزء دوم قرآن کریم (آیات 143 تا پایان سوره بقره) را در برمی‌گیرد. این جلد پس از تفسیر جزء سی‌ام به رشتۀ تحریر درآمده و نخستین بار در فاصله سال‌های 1346 تا 1348 به چاپ رسیده است. لازم است یادآور شویم کتاب‌های «پرتوی از قرآن» از مهمترین آثار آیت‌الله طالقانی است. او راه رهایی مسلمانان از تفرقه و نیز راه رستگاری انسان را در ناملایمات و گمراهی‌های عصر مدرن بازگشت به قرآن کریم می‌دانست. بنابراین پس از سال‌ها تفسیر شفاهی قرآن بر منبر و در جلسات مختلف، از سال 1341 تصمیم گرفت یک مجموعه تفسیر را به رشته تحریر درآورده و منتشر کند.
تاریخ ایجاد اثر: 1346-1348
منبع مورد استفاده: کتاب پرتوی از قرآن، جلد دوم، (جلد سوم مجموعه آثار آیت‌الله طالقانی)، سید محمود طالقانی، تهران: شرکت سهامی انتشار، مجتمع فرهنگی آیت‌الله طالقانی، چاپ اول 1398، صص 74 تا 84.
متن

پرتوی از قرآن، جلد دوم؛ تفسیر سورۀ بقره، آیات 165 تا 171

 

«وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْدَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ» (165)

«إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَرَأَوُا الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبَابُ» (١٦٦)

«وَقَالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنَا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمَا تَبَرَّءُوا مِنَّا كَذَلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ حَسَرَاتٍ عَلَيْهِمْ وَمَا هُمْ بِخَارِجِينَ مِنَ النَّارِ» (١٦٧)

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلَالًا طَيِّبًا وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ» (١٦٨)

«إِنَّمَا يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاءِ وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (١٦٩)

«وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ» (١٧٠)

«وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ» (١٧١)

برخی از مردم کسانی‌اند که جز خدا را همتایان همی گیرند، دوست می‌دارند آنها را، چون دوستداری خدا. و کسانی که ایمان آورده‌اند در دوستی خدا سخت‌ترند. و اگر ببینند آنها که ستم پیشه کرده‌اند - آنگاه که عذاب را بنگرند - نیروهمگی از آن خداست و همانا خدا سخت عذاب است. (165)

آنگاه که بیزاری جویند آنان که پیروی شدند از کسانی که پیروی کرده‌اند؛ و بنگرند عذاب را و سبب‌ها در میانشان یکسر بریده شود. (166)

آنان که پیروی کردند گویند: ای کاش برای ما بازگشتی بود تا بیزاری می‌جستیم از آنها آن‌چنان که آنها بیزاری جستند از ما. این چنین می‌نمایاند خدا به ایشان اعمالشان را حسرت‌هایی بر آنان، و نیستند آنان بیرون آیندگان از آتش. (167)

هان ای مردم، بخورید از آنچه در زمین است، در حالی که حلال و پاکیزه باشد، و پیروی مکنید گام‌های شیطان را؛ به راستی او برای شما دشمنی آشکار است؛ (168)

جز این نیست که امر می‌کند شما را به بدی و زشتی و اینکه بگویید بر خدا آنچه را نمی‌دانید. (169)

و چون به آنها گفته شود پیروی کنید آنچه را خدا فرو فرستاده، گویند نه، پیروی می‌کنیم آنچه را که پدران خود را بر آن یافتیم، آیا اگر چه پدرانشان نبودند که بیندیشند چیزی را و نه راه یابند؟ (170)

و داستان کسانی که کافر شدند داستان کسی است که بانگ می‌زند به چیزی که نمی‌شنود مگر خواندنی و آوایی را؛ کرانی، گنگانی، کورانی هستند؛ پس این کسان تعقل نمی‌کنند.(171)

شرح لغات

انداد (جمع «ند»، مانند ضد): آنچه در صفات ذاتی همانند چیزی و در برابر آن باشد. لغاتی چون نظیر، شبیه، قرين، مثل، شکل، همانند در کیفیت یا کمیت یا دیگر صفات عارضی است و هر یک مورد استعمال خاص دارد.

حب: خواست دل، میل، پری از آب.

تبرأ: به شدت بیزاری جست، از او برید، روی گرداند، از تهمت رست. از «برء» به معنی جدا شد، روی گرداند، برید، بهبود یافت، تعهدش را انجام داد.

اسباب (جمع سبب): وسيلة اتصال برای رسیدن به مطلوبی که در دسترس نیست، ریسمان.

كرة (به تشدید راء، مقابل فرة ): نوعی بازگشت برای ستیزه و یورش پی در پی

حسرات (جمع حسرت): پشیمانی از چیزی که انجام شده، ندامت و پشیمانی از آنچه انجام نشده؛ از «سر»: ناتوانی دید؛ فروکشیدن آب، خشکی، سربرهنگی، برهنگی از کلاه خود و زره.

حلال: روا ( از حل، مقابل عقد): باز کردن گره یا پیمان؛ مقابل «المحرمة» : بی مانع و باز.

الفحشاء: زشت، رسوا، هرچه در بدی و زشتی از حد بیرون رود و به دیگران سرایت کند.

ألفينا: برخوردیم، پس از بررسی یافتیم؛ از «لفأ» به معنی پوست چوب را کندن، گوشت را از استخوان جدا کردن، زمین از مه و غبار پاک شدن.

ينعق ( مضارع از نعيق): بانگ راندن گوسفند، بانگ غراب در حالی که گردن فروکشد؛ چون گردن برکشد [بانگ آن را] «نعیب» گویند.

«وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا». تعبيرات و کلماتی است مشعر به نوعی تحقیر و تكلف و تحیر: بعضی از مردم فرومایه با تكلف و کوششی، همانندهای پراکنده تحیرانگیزی جز خدا می‌گیرند؛ چون با رهبری عقل و فطرت آزاد و انگیزه‌های تحرک به سوی خیر و کمال مطلق، نباید چیزی انسان را با همه استعدادها و مواهبش متوقف کند و او را در برابر غیرخدا خاضع و عابد گرداند؛ چنان که آن را مقصود و معبود واقعی خود بگیرد. چنین عبودیت و توقفی، جلوگیری از تحرک و فشار بر قوای محرکه انسانی است. من الناس، يتخذ، من دون الله، به جای لله، «وجعلوا لله أندادا»، همین را می‌رسانند. این اتخاذ هرچه و به هر صورت باشد، پست‌تر از مقام الوهیت و برای مقام انسانی ناشایست است: دون الله؛ پراکنده و تحیر آور است: أندادا ( جمع نكره).

«يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّه». محب الله، به مفعول اضافه شده: آن أنداد را آن چنان دوست می‌دارند که باید خدا را دوست بدارند. پس اگر محبت در مظهر انداد و در حد دوستی خدا نباشد، شرک آور و مورد نکوهش نیست، زیرا [حب] در این حد از «دون الله»، نوعی کشش و گرایش طبیعی یا غریزی یا عقلی است که در هر موجودی ظهوری دارد و وسیله کمال آن است. از این جهت، انسان به هرچه مظهر یا وسیله کمال و بی نیازی خود است، دل می‌بندد. این کشش به انگیزه غریزی، به صورت محبت به مادر و پدر و غذا و مسکن و لباس و وطن و همنوع شروع می‌شود، تا به محبت معرفت و قدرت و عزت و بقا می‌رسد و این کمالات و بی نیازی‌ها در هرچه ظهوری داشته باشد، دلباخته آن می‌گردد. [مثلا] محبت به مردان بافضیلت و صاحب کمال و قهرمانان، در واقع محبت به کمال خود است، چون شخص خود را وابسته به او و فردی از نوع او می‌داند. و چون محبت از مظاهر محدود و ناپایدار گذشت و به مرتبه اعلا رسید، به صورت پرستش در می‌آید که همان سزاوار كمال مطلق و غني با لذات است. در این مرتبه، باید پرتو ایمان فروغی بخشد تا هر جمال و آراستگی و حیات و قدرت و بقا و خیر و احسانی را از خداوندی بنگرد که همه هستی‌‌‌ها و لوازم و آثار آنها از اوست و هرچه به او تقرب جوید و کشش یابد، محبتش شدیدتر می‌شود: «والذين آمنوا أشد محبا لله». شدت حب از جهت تأثیر آن در قوا و عواطف و انگیزه‌ها و آزاد کردن از هر کشش مخالف و تجزیه روحی است، تا آنجا که هر نقشی را، جز نقش او و سپس نقش هستي محب را، از میان بر می‌دارد:

چنان پر شد فضای سینه از دوست                                که فکر خویش گم شد از ضمیرم [1]

«وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ». و لو یری، چون مشعر به تمنی (آرزو) است، جواب صریحی ندارد. «إذ يرون العذاب»، خبر یقینی از رؤیت عذاب و جمله فاصل است. «أ القو....»، مفعول «پری» است. اگر «لو» شرطیۀ امتناعیه باشد، «أن القوة...» جواب شرط است؛ و می‌شود جواب شرط مقدر باشد تا ذهن هرچه بتواند از عذاب تصور کند و بیندیشد؛ و یا [آنکه] از عظمت و هراس نمی‌توان دریافت. می‌شود که جواب آن از آیه بعد: «اذ تبرء ...» به دست آید. القوة، به نمودارهای نیروی پراکنده یا آنچه را برای انداد می‌پنداشتند اشاره دارد: ای کاش - یا اگر به آنها که در ظلم پیش رفتند بنگرند - یا آنگاه که عذاب حتمی را ببینند که همانا نیرویی را که برای انداد می‌پنداشتند، در حقیقت همگی از برای خداست؛ در آن هنگام چه خواهند دید و چگونه خواهند بود؟!

یا مگر آنها که در دنیا گرفتار حجاب خود و کورند، در آن روز که حجاب‌های طبیعت و سراب‌ها زایل شود، باز می‌توانند ببینند؟: «ومن كان في هذه أعمى فهو في الآخره أعمى»[2]. آنچه از نزدیک می‌نگرند همین است: أن الله شديد العذاب.

«إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَرَأَوُا الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبَابُ». از تقارن این آیات و هیئت افعال «تبرء» و «تقطعت» که پذیرش کامل (مطاوعه) را می‌رساند، معلوم می‌شود که بروز قوه لایزال الهی و آشکاری و به چشم در آیی دوزخ موجب بیزاری متبوع‌ها و قطع کلی اسباب و روابط میان آنها می شود. بلاغت «تقطعت بهم»، به جای «تقطعت الأسباب»، توصیف شدنی نیست: اسباب، چون رشته‌هایی، از میان آنها گسیخته و پاره پاره شود و مهره‌های آن از هر سو پراکنده و پرت شوند، در طلیعه این دگرگونی که عذاب نمایان و اسباب یکسر منقطع می‌گردد، متبوع‌ها از تابعان دل باخته خود یکسر تبری می‌جویند؛ همان خودباختگان و بت‌تراشانی که آن بت‌های ساخته خود را پناهگاه نیرومند و مرکز قدرت و اتکا و دفع حوادث و رفع نیازهای خود می‌پنداشتند؛ آن متبوع‌ها از اینان تبری می‌جویند تا تیرگی‌ها و تیره‌روزی‌های آنها را به عهده خودشان گذارند و از آن مسئولیت عظیم و هولناک برهند. از نسبت‌ها و ضمایر این آیات «يحبونهم، تبرء الذين، بهم» بس آشکار است که مقصود از «انداد»، افرادی از مردم‌اند، نه بت‌ها و معبودهای دیگر.

«وَقَالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنَا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمَا تَبَرَّءُوا مِنَّا». حرف لو، به معنای شرط، متضمن تمنی (آرزو) و فعل «فتتبرء»، جواب شرط، یا تفریعی و جواب شرط مقدر است: در آن هنگام، کسانی که خود را به پیروی وادار کردند گویند: اگر می‌شد برای ما بازگشتی به دنیا - که محیط اندیشه و کار است تا تجدید حیات می‌کردیم - پس، از آن متبوع‌ها بیزاری می‌جستیم، آنچنان که اکنون آنها از ما بیزاری می‌جویند. تبری متبوع‌ها در آخرت و برای رهیدن از مسئولیت تابعان است. تابعان آرزوی برگشت به دنیا می‌کنند تا ناچیزی و ناتوانی اندادی را به دیگران بنمایانند که خود آنها را اتخاذ کردند و ارباب قدرت و تدبیر نمایاندند و دیگران را گمراه کردند. چه آرزوی محال و چه پشیمانی و حسرتی!

«كَذَٰلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ حَسَرَاتٍ عَلَيْهِمْ ۖ وَمَا هُم بِخَارِجِينَ مِنَ النَّارِ». همین که قدرت حق تجلی کرد و همه نمودهای قدرت‌نما، مانند سراب، متلاشی شدند و اسباب و روابط دنیایی منقطع گردید و چشم‌ها باز شد، تابعان همه چیز باخته در پای بت‌ها، به سوی سقوط ابدی و آتش کشانده می‌شوند و نیروها و استعدادهایی که باید آنها را به کمالات و پیوستگی به قدرت مطلق رساند، به آتش و دود و خاکستر مبدل می‌گردد و در آتش حسرت می‌سوزند و روزنه امید و نجاتی ندارند: و ما هم بخارجين من النار!

از مضامین و اشارات این سه آیه به ترتیب چنین برمی‌آید: مردمی فرومایه کسانی را «انداد» اتخاذ می‌کنند و به آنها چنان گرایش پیدا می‌کنند و محبت می‌ورزند که فقط سزاوار خدای متعال است و تسلیم و تابع اراده و فرمان آنها که گاه به صورت مقرراتی در می‌آید، می‌شوند و هر گونه ظلمی را به حقوق خلق روا می‌دارند. این قدرت‌سازی و بت‌تراشی و ستمگری آنها را چنان فریفته می‌دارد که تا روبه‌رو شدن با عذاب خدا و قطع اسباب، هشیار نمی‌شوند. آن گاه است که قوة قهار حق یکسر آشکار می‌شود و تابعان و متبوعان از هم بیزاری می‌جویند و تابعان دچار حسرت و عذاب ابدی می‌گردند. این مراحل و مسیر که تا بعد از تحول عمومی جهان می‌رسد، به صورت محدودتری در وضع و تحولات اجتماعی [نیز] جریان دارد: مردمی فرومایه و قدرت طلب اندادی برای خود می‌گیرند و به او آن چنان علاقه و محبت می‌ورزند که سزاوار خداوند است و در برابرش کرنش می‌کنند و اعجاز آفرینش می‌دانند. با اتکا به چنین قدرت [خود] ساخته‌ای، راه ستم پیش می‌گیرند و به حقوق خلق می‌تازند تا آنکه شراره‌های خشم خدا از درون خلق سر بر می‌آورد و تحرک می‌دهد و شکل می‌گیرد و پیش می‌رود و روابط نظام محکوم را درهم می‌ریزد و قطع می‌کند؛ و همین که انداد و کرنش‌گران با چنین نیروی خدایی روبه‌رو شدند، از هم بیزاری می‌جویند. دیگر چه خواهد شد؟ و ما هم بخارجین من النار.

اگر این بت‌سازان در پیشگاه عظمت و اراده و حاکمیت خداوند عالم سر فرود می‌آوردند و در پرتو آیات جهان آرای او، خود را رشید و آراسته می‌ساختند، راه کمال و بهشت خیر و رحمت را پیش می‌گرفتند و به جای ستایش‌ها و کرنش‌ها برای انداد، آیات «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»[3] را تلاوت می‌کردند.

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلَالًا طَيِّبًا». چون این خطاب تنبیهی به سوى «الناس» است، و نه خصوص مؤمنین به این رسالت، امر «کلوا» باید ارشادی باشد، نه مولوی و تشریعی[4]، و مقصود از «اكل» نیز خوردن به معنای لغوی است، نه به معنای تصرف و بهره‌گیری، مانند «وَلَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ»[5]. «مما»، تبعیض از عام مبهم ظرف «في الأرض» برای توجه به منبع و سفره همگانی است.

«حلالا طيبا»، که دو وصف به صورت حال آمده، به حلیت اصلی و طبیعی و پیش از امر «کلوا» اشاره دارد[6]. حلال (مقابل حرام) چیزی است که حریم منع ندارد و تصرف و ورود در آن آزاد است. [حلال] از «حل» (مقابل عقد) یعنی آنچه باز و آماده شده و یا در مزاج انسانی جذب می‌شود و تحلیل می‌رود، چون غذای طبیعی انسان موادی است که پس از فعل و انفعال‌ها و ترکیب‌ها، قابل جذب و تحلیل می‌گردد. طیب، آن است که بیش از قابلیت تحلیل، طعم و بوی آن مطبوع باشد. پس، این دو وصف چون تعلیل و مقیاسی برای غذای طبیعی آدمی است: هرچه حل نشود یا ذائقه و شامه‌ای که مانند بازرس اولی غذا هستند، آن را نپذیرند خوردنش طبیعتا حرام شده، و همچنین [همین حکم را دارد]. آنچه در نظام اجتماعی و روحی، از جهت تعلق حق دیگری و غصب، نامطلوب است.

این ندای تنبیهی که پس از چگونگی و عاقبت اتخاذ انداد آمده، بیش از بیان اصل حليت، گویی برای بستن راه پیدایش اندادی است که از طریق تشريع احکام و نفوذ در زندگی و تغذیه مردم می‌خواهند خود را متبوع و حاکم گردانند و به هوای خود مرزهای حلال و حرام آنها را تعیین کنند، آن‌سان که کاهنان عرب گوشت بعضی شتران ( بحيرة، سائبة، حام)[7]، و کاهنان یهودی و مسیحی خوردن گوشت حیوانات حلال گوشت را؛ و کاهنان بودایی و برهمایی هر گونه گوشت حیوانات را تحریم کرده‌اند. پیروی از اینها پیروی از گام‌های شیطانی است:

«وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ». خطوات الشيطان، تمثیل و تشبیهی برای نمایاندن روش شیطانی برای اغوای مردمی است که به رشد و دریافت دین رسیده و جویای آیین زندگی هستند. سایه وسوسه و اوهام شیطانی در مسیر این گونه مردم نمایان می‌شود و آنان را سایه به سایه و گام به گام به دنبال خود می‌کشاند، آن چنان که ماورای آن سایه را نبینند و از منتهای مسیر خود غافل بمانند، و همین که او را به بیابان حیرت رساند و در تشخیص خیر و شر و مصلحت و مسئولیت گیج ساخت و راه رشد را به رویش بست، رهایش می‌کند: «إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ»[8]. همین که [شیطان] جلوی دید [آدمی] را می‌بندد و [او را] از عاقبت اندیشی باز می‌دارد، دلیل آشکاری بر دشمنی اوست: إنه لكم عدو مبین.

«إِنَّمَا يَأْمُرُكُم بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاءِ وَأَن تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ». اینها گام‌های سه گانه و وسیع شیطانی است که در میان هر یک گام‌هایی برداشته می‌شود: در گام اول، با انگیزش اعمال پست و افسون‌های گوناگون، بدی و گناه را ناچیز می‌نمایاند و آرایش می‌دهد؛ و یا با غرور در انجام بعضی از مسائل دینی و مقدس، از توجه به گناهان بزرگ اجتماعی و خیانت‌ها منصرف می‌دارد. همین که راه‌های بینش و اندیشه مستقیم را بست، به گام دوم می‌کشاند. [در گام] دیگر ارتکاب فحشاء که گناهان رسوا و تجاوز به حقوق و حدود خلق است، آسان می‌گردد. در گام سوم، وادار به جعل احکام و قوانین و نسبت دادن آنها به خداوند می‌کند تا هر بدی و زشتی و خیانتی را در لباس دین بیاراید، و این منتهای خطوه‌ها و خطه‌های شیطان و آخرین مرحله واژگونی و سقوط است: و ان تقولوا على الله مالا تعلمون؟

«وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ»؟ با گذشت زمان و توارث و تقاليد، بدی‌ها و زشتی‌ها و سنن عقب‌مانده و پست که از آثار گام‌های شیطان است، راسخ‌تر و راه تحرک و اندیشه آزاد بر مقلدان و آیندگان بسته می‌شود. هر عامل محرک و پیشروی این بندیان عقب‌گرا را به پسگرایی برمی‌انگیزد: همین که به آنان گفته شود از آنچه خداوند مبدأ كمال نازل کرده پیروی کنید تا اندیشه‌ها را بالا برد و نفوس را از بندها برهاند، گویند: ما همان راه و روش را پیرویم که با بررسی و نبش قبور، پدران خود را بر آن دریافته‌ایم! (با توجه به فعل ألفينا)[9].

«أو لوكان آباؤهم»، استفهام تعجبی، «واو» عطف و تقدیر جواب شرط است: اگر پدرانشان هم نه پیرو عقل بودند و نه [پیرو رهبري رهبران به حق، باز باید چشم و گوش بسته از آنها پیروی کنند؟ مگر جز عقل پیشرو (یعقلون) و هدایت پذیری مستمر(يهتدون)، هیچ [چیز دیگری] مسئله‌ای و مشکلی را (شيئا) و سود و زیان واقعی را در می‌یابد؟ پس اگر راه و روش گذشتگان بر مبنای عقل و هدایت باشد، تقلید از آنان رواست، و اگر نه، باز هم تقلید و پیروی و عقبگردی! أو لوكان آباؤهم لايعقلون..؟

«وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ». این آیه تمثیل کوتاه و سریعی برای نمایاندن حد دریافت آن آدم نمایان و پیروان گام‌های شیطان و گذشتگان نادان است. اگر «الذي ينعق» اشاره به چوپان، و کنایه از دریافت بانگ رهبران و پیمبران باشد، تمثیل از کافران چشم و گوش بسته، در مجموع این مثل است، نه تشبیه فرد به فرد و جمع به جمع: مثل آنان در تأثیر و دریافت ندا و دعوت پیمبران و رهبران، مثل چوپانی است که همی بانگ «هي هي» به گوسفندی می‌زند که جز خواندن و راندن بانگی نمی‌شنود. -از بانگ پیمبران و یا ندای قرآن جز نعیقی درنمی‌یابند- [یعنی] سوق به آب و علف، نه محتوا و مقاصد برتر. مگر گوسفند از هی هی چوپان بیش از این می‌فهمد و نیات و مقاصد چوپان را در می‌یابد که می‌خواهد از گرگش برهاند یا می‌خواهد به سوی مذبحش براند؟

ظاهر این است که تمثيل مجموع کافران از تابع و متبوع «الذين كفروا» به مجموع چوپان و گوسفندان یا غرابان «الذي ينعق» است: آن کافران متبوع و تابع، در تفاهم و گفتگوی میان خود، چون محراب‌های سیاه‌اند که به همنوع یا جفت خود بانگ می‌دهند و جز دعا و ندایی در میان خود ندارند و نمی‌شنوند؛ گوش و چشم و زبانشان بسته شده است: صم بكم عمی. چون نیروهای چشم و گوش و زبان انساني خود را به کار نبرده‌اند، گرفتار جمود و مسخ شده‌اند و استعداد عقلی آنها از حرکت بازمانده است: فهم لا يعقلون.

// پایان متن

[1] دیوان اشعار حافظ، غزل شماره ۳۳۲.

[2] «و هر که در این [دنیا کور [دل] باشد در آخرت [هم] کور [دل] خواهد بود»، الاسراء (۱۷)، ۷۲.

[3] «راستی که در آفرینش آسمانها و زمین، و در پی یکدیگر آمدن شب و روز، و کشتی‌هایی که در دریا روانند با آنچه به مردم سود می رساند، و [همچنین] آبی که خدا از آسمان فرو فرستاده، و با آن، زمین را پس از مردنش زنده گردانیده، و در آن هر گونه جنبنده‌ای پراکنده کرده، و [نیز در] گردانیدن بادها، و ابر رام شده میان آسمان و زمین، برای گروهی که می اندیشند، واقعا نشانه‌هایی [گویا] وجود دارد»، البقرة (۲)، ۱۶۴.

[4] امر ارشادی ماهیتا جنبه خبری دارد و از مصلحت فعل مورد ارشاد گزارش می دهد و در نتیجه امتثال یا معصیت آن، ثواب یا عقابی جداگانه ندارد.

[5] «و اموالتان را میان خودتان به ناروا مخورید»، البقرة (۲)، ۱۸۸.

[6] توضیحات صرفی مؤلف بدین شرح است: ما از دو کلمه «من» و «ما» ترکیب شده است، یعنی از آنچه در زمین وجود دارد. این «من» تبعیضیه است یعنی مقداری از برخی از، بعضی از. و «ما» موصول عام است و مبهم، یعنی آنچه در زمین است. هم جنبه عمومیت دارد و به همه منابع موجود در زمین اشاره می کند و هم مبهم است، نه منبع معین و مشخصی. «في الأرض» ظرف و محل قرار گرفتن آن منابع است و متعلق به همه مردم روی زمین است، نه متعلق به ملتی یا مذهبی یا صنفی و گروهی خاص، از این جهت به «الناس» خطاب کرده است. «حلالا طيبا» دو صفت حالیه است و پیش از امر «کلوا» باید حلال و طیب بودن آنچه خورده می شود ثابت شده باشد، یعنی از منابع حلال و طیب موجود در زمین بخورید تا ناچار نشوید برای بهره برداری از منابع زمین با یکدیگر به جنگ و دشمنی که وسیله فرمانروایی شیطان هاست، بپردازید.

[7] اشاره به آیه ۱۰۳ از سوره مائده : «ما جعل الله من بحيرة ولا سائبة ولا وصيلة ولا حام».

[8] «چون حکایت شیطان که به انسان گفت: «کافر شو.» و چون [وی ] کافر شد، گفت: «من از تو بیزارم»، الحشر (59) 16.

[9] چنانچه در معنای لغوی «ألفينا» در ذیل آیات گفته شد، ألف به معنای برخوردن، دریافت کردن پس از بررسی است، و اگر ریشه آن را از «لفأ» بدانیم به معنای کندن پوست چوب است. از این رو آیت الله طالقانی «ألفينا» را غیر از «وجدنا» به معنای «یافتیم» دیده و «الفينا» را «دریافت پس از بررسی و نبش قبور گذشتگان و تقلید کورکورانه از پدران گذشته شان» ترجمه کرده‌اند.

پی‌دی‌اف

کتاب پرتوی از قرآن، جلد دوم، (جلد سوم مجموعه آثار آیت‌الله طالقانی)، سید محمود طالقانی، تهران: شرکت سهامی انتشار، مجتمع فرهنگی آیت‌الله طالقانی، چاپ اول 1398، صص 74 تا 84.

نسخه صوتی

این محتوا فاقد نسخه صوتی است.

نسخه ویدئویی

این محتوا فاقد نسخه ویدئویی است.

گالری تصاویر

این محتوا فاقد گالری تصاویر است.
 
 
 
 

دیدگاه‌تان را بنویسید

اگر در رابطه با محتوای فوق اطلاعات تکمیلی دارید، از طریق کادر زیر با کتابخانه «طالقانی و زمانه‌ما» در میان بگذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *