معرفی: متن حاضر تفسیر سوره شمس به قلم آیت‌الله طالقانی است که در جلد ششم کتاب «پرتوی از قرآن» آمده است. آیت‌الله طالقانی در تفسیر این سوره به اعجاز سوگندهای ابتدایی آن توجه ویژه کرده است و در ادامه بر طبق آیات تحول و تکامل نفس از طریق تزکیه را به عنوان راه رستگاری معرفی می‌کند. این جلد که تفسیر بخش دوم جزء سی‌ام است، از سوره اعلی تا سوره ناس را در برمی‌گیرد. تفسیر جزء سی‌ام پس از جزء اول قرآن کریم و در مدت حبس در زندان قصر در نیمه دوم دهه چهل به نگارش درآمده و پس از آزادی مؤلف، توسط وی ویرایش و منتشر شده است. لازم است یادآور شویم کتاب‌های «پرتوی از قرآن» از مهمترین آثار آیت‌الله طالقانی است. او راه رهایی مسلمانان از تفرقه و نیز راه رستگاری انسان را در ناملایمات و گمراهی‌های عصر مدرن بازگشت به قرآن کریم می‌دانست. بنابراین پس از سال‌ها تفسیر شفاهی قرآن بر منبر و در جلسات مختلف، از سال 1341 تصمیم گرفت یک مجموعه تفسیر را به رشته تحریر درآورده و منتشر کند.
تاریخ ایجاد اثر: 1346
منبع مورد استفاده: کتاب پرتوی از قرآن، جلد پنجم، (جلد هفتم مجموعه آثار آیت‌الله طالقانی)، سید محمود طالقانی، تهران: شرکت سهامی انتشار، مجتمع فرهنگی آیت‌الله طالقانی، چاپ اول 1398، صص 153 تا 172.
متن

 

پرتوی از قرآن جلد ششم؛ تفسیر سورۀ شمس

سورة الشمس، مکّی و دارای 15 آیه است.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ‎(١)‏

وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا ‎(٢)‏

وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا ‎(٣)‏

وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَاهَا ‎(٤)‏

وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا ‎(٥)‏

وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا ‎(٦)‏

وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ‎(٧)‏

فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ‎(٨)‏

قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ‎(٩)‏

وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا ‎(١٠)‏

كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا ‎(١١)‏

إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا ‎(١٢)‏

فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْيَاهَا ‎(١٣)‏

فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا ‎(١٤)‏

وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا ‎(١٥)‏

به نام خدای بخشندة مهربان.

به آفتاب سوگند و پرتو تابانش. (١)

و به ماه، آنگاه که در پس آفتاب برآید. ‎(٢)‏

و به روز، آنگاه که تابانش گرداند. ‎(٣)‏

و به شب، آنگاه که آن را بپوشاند. (٤)‏

و به آسمان و آنچه بنایش را بالا برده. (٥)

و به زمین و آنچه آن را بگسترانیده ‎(٦)‏

و به نفس و آنچه آن را بیاراسته. (٧)

پس بى‏پروایى و پروا را به آن الهام نموده. (٨)

همانا کسى که آن را با پاکى بالا آورد، رستگار شد. (٩)

و کسى که آن را آلوده ساخت زیان برد. ‎(١٠)

ثمود با سرکشى که داشت تکذیب کرد. ‎(١١)

آنگاه که بد نهادترینش برانگیخته شد. (١٢)

پس پیامبر خدا به آنان گفت: اشتر خدا را و آبشخورآن را! (١٣)

پس او را تکذیب کردند، پس به گناهشان پروردگارشان بر آنان خشم آورد، پس کارشان را یکسره کرد. ‎(١٤)

و از فرجام آن، بیم ندارد. (١٥)‏

شرح لغات

الضحى: پرتو آفتاب، هنگام تابش آن. از ضحا: در برابر آفتاب نمایان گشت، او را آفتاب زد، گوسفند را هنگام تابش خورشید قربانی کرد، کارى را در این وقت انجام داد.

النهار: روز هنگام، آغاز بالا آمدن خورشید تا غروب، از طلوع فجر تا غروب.

جلّى: همى روشن‏ترش نمود، تابانش کرد، هویدایش ساخت، آنچه در دل داشت بیان نمود.

طحا: چیزى را گسترد، از هر سو کشیدش، به دور راندش، کره را پرتاب کرد، یکدیگر را به سختى راندند، در زمین به راه افتاد، خوابید، فربه شد.

الهم: رازى را بی‌ى‏سابقه به قلبش افکند، به او وحى نمود. توفیقش داد، چیزى را به خوردش داد. از لهم: چیزى را بلعید، آب را یک جرعه نوشید.

خاب: باخت، به آرزویش نرسید، به مقصودش دست نیافت.

دسّ: زیر خاک پنهانش کرد، حیله نمود، فریبکارى کرد، دشمنى نمود، تقلب کرد دو چیز ارزش‌دار و بى‏ ارزش را به هم آمیخت، ناشایست را شایسته نشان داد. مصدر آن تدسیس است که گاه سین دوم براى تخفیف بدل به یاء مى‏‌شود: تدسیة.

طغوى، با فتح طاء: حالت سرکشى. با ضم طاء «بر وزن حُسنى»: سرکشى نمودن. از حد تجاوز کردن، در فساد تا آخرین حد پیش رفتن.

سُقیا، به معناى مصدرى: آب آشامیدن. به معناى اسمى: بهره‏اى از آب، آبشخور.

عقر، با فتح قاف: زخم زد، شتر را نحر کرد، دست و پایش را برید و پى‏کرد، از سیر بازش داشت، خون جارى کرد. با ضم قاف: کارش به جایى نرسید، بد عاقبت شد. با کسر قاف: حسرت زده شد، خود را باخت.

دمدم: خشمناک شد، بخروشید، سرگردان شد، سخنى هراسناک و خشم‏‌انگیز گفت، هلاکشان کرد، بر گرفتاریش افزود، او را فرا گرفت. گویند: دمدم مانند کبکب تکرار دم (به فتح و تشدید میم) است: بر چیزى روپوش کشید، زمین را یکسان کرد او را زد، شکنجه داد.

 

«وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها. وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها. وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها. وَ اللَّیلِ إِذا یَغْشاها»: واو «والشمس»، به جاى فعل و باء: «اقسم بالشمس...» به آفتاب سوگند است. واوهاى بعد مى‏‌شود براى سوگند، یا عطف باشد. آیة اول متضمن دو سوگند است: شمس و ضحاى آن. بعضى ضحى را مرادف با ضوء، یا به معناى حرارت خورشید گرفته‌‏اند، با آنکه هر یک از این‌ها، مفهوم خاص به خود دارد. ظاهر این است که ضوء، نور مستقیم، و ضحى تابش «انعکاس» آن است. نخستین تابش نور خورشید را ضحوه، و پس از بالا آمدن ضحى (با قصر) و چون به آخرین حد رسید ضحاء (با مد) گویند.

ضمایر «ها» که در این آیات آمده، راجع به الشمس است.

چون القمر، ظهور در صورت کامل ماه دارد، و این زمانى است که ماه درجهتِ مقابل آفتاب برآید، باید مقصود از «تلاها»، برآمدن ماه، پس از هنگام غروب خورشید باشد، اذا، ظرفیه «إِذا تَلاها» که ظهور ظرف را مى‏نمایاند به جاى وصف «الذى تلاها» مؤید همین معنا است. با توجه به این تعبیر «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها» گفتة بعضى که مقصود، غروب ماه در پى غروب خورشید در شب‌هاى اول ماه، یا تابع بودن ماه است، هیچ‌گونه از آیه برنمى‌‏آید. این آیه، در بین آیة قبل و بعد، صورت دیگرى از تابش و تجلّى خورشید را مى‏‌نمایاند.

صریح آیة و النهار اذا جلاها، این است که ضمیر فاعل، راجع به نهار و ضمیر مفعول «ها» راجع به شمس است، چون نظر علمى و عامیانة قدیم این بود که گردش خورشید، روز را پدید مى‌‏آورد، و ظاهر آیه مخالف این نظر است، بعضى این بیان را مجاز، یا مبالغه، بعضى ضمیر فاعل را راجع به خداوند، بعضى ضمیر مفعول «ها» را راجع به اسم مقدرى مانند ارض یا دنیا گرفته‌‏اند.

در این بیان معجزنما و حکیمانه «وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها» برآمدن روز، نه به وضع خورشید نسبت داده شده که مخالف با واقع باشد، و نه به صراحت به زمین نسبت داده شده که مخالف تصور عوام باشد.

صریح آیه این است که آفتاب را روز تجلّى مى‌‏دهد، نه آنکه روز از تجلّى آفتاب برمى‌‏آید. و با اشاره‌‏اى خفى دخالت زمین در تجلّى آفتاب فهمیده مى‌‏شود، زیرا در واقع، تقابل قسمتى از زمین با خورشید است که روز را برمى‏‌آورد و آفتاب متجلّى مى‌‏گردد.

«وَ اللَّیلِ إِذا یَغْشاها»، نیز همین واقعیت را مى‌‏رساند که برخلاف آنچه مى‏‌فهمیدند و ظاهر است، تاریکى شب، مانند تجلّى روز راجع به گردش و وضع خورشید نیست، بلکه شب (یا به اشاره، وضع زمین) است که روى خورشید را در آفاق زمین مى‌‏پوشاند.

این آیات، شواهدى از نظام مشهود روز و شب و تحوّل مناظر آن است که محور اصلى این اوضاع، جرم نورانى خورشید مى‌‏باشد. گویا از این‌جهت، جرم نورافشان خورشید و تابندگى آن در یک آیه آمده که اگر تابش (انعکاس) آن در میان نباشد، روشنى در میان نیست، و همة اجسام دیگر، آن‌چنان در تاریکى مى‏‌ماند که چیزى دیده نمى‌‏شود، زیرا روشنى هوا و رؤیت هر چیز اثر تابش بر آنهاست، از این‌جهت در فضاى دور که جسم یا جسم باز تابنده‌‏اى نیست، همه چیز، جز اجرام نورانى، تاریک است. نورانیت جرم ماه نیز، هنگام در پى درآمدن و مقابل شدن با خورشید، صورت دیگرى از بازتاب نور آفتاب است. تجلّى نهار، صورت کامل تابندگى آن بر زمین است. همین‌که قسمتى از زمین از سمت تابش خورشید روى گرداند، روى خورشید پوشیده و سایة تاریک شب گسترده مى‌‏شود: «وَ اللَّیلِ إِذا یَغْشاها».

«وَ السَّماءِ وَ ما بَناها. وَ الأَرْضِ وَ ما طَحاها»: ما، اسم مبهم (آنچه، چیزى) است که بدون تأویل، بر اشخاص مشخص و صاحب عقل اطلاق نمى‌‏گردد. و اگر در این آیات مستقیماً نظر به شناسایى ذات مقدس خداوند باشد، باید با لفظ مَن (کسى که) گفته شود: «وَ السَّماءِ وَ مَن بَناها».

مصدریه گرفتن «ما» نیز چنان‌که کشّاف احتمال داده، با سیاق آیات، به خصوص عطف تفریعى «فالهمها»، سازش ندارد، زیرا فاعل این فعل «فالهمها» ما است، و ماى مصدریه فاعل نمى‌‏شود. بنابراین «ما»، باید به معناى مبهم و وسیع خود، و اشاره به قواى عظیم جهان باشد، این قوا و مبادى را شخص عامى به اجمال، و شخص محقق با تفصیل بیشترى مى‌‏شناسد، و به آن اعتراف دارد، و به راهنمایى قرآن، از طریق این‌گونه شناسایى، مى‌‏توان پروردگار جهان و قدرت حکیمانه و تنظیم‌کننده و بى‌پایان او را شناخت. چنان‌که در بعضى آیات، «بناء» با ضمیر جمع آمده که هم تدبیر حکیمانه، و هم دخالت قواى مدبر را به اذن پروردگار مى‌‏رساند: «وَ السَّماءَ بَنَیناها.. وَ بَنَینا فَوْقَکمْ...» و در آیة «أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها» نازعات که هیچ اشاره‏‌اى به فاعل ندارد، نظر را به اصل ساختمان آن جلب مى‌‏کند، آنگاه در آیات بعد، فاعل را با ضمیرى که مرجع آن، مقدَّر است مى‏‌نمایاند: «رَفَعَ سَمْکها فَسَوَّاها. وَ أَغْطَشَ...»

فعل طحا را در این آیة: «وَ الأَرْضِ وَ ما طَحاها» مرادف با فعل دحا، در آیة نازعات: «وَ الأرْضَ بَعْدَ ذلِک دَحاها» دانسته‌اند. با دقت در معانى و موارد استعمال فعل طحا، و با توجه به این که دو لغت از هر جهت مترادف در کلمات عرب، و به خصوص در آیات حکیم قرآن نیست، باید این دو لغت اندک فرقى در معنا داشته باشند. آنچه از معانى و استعمالات این لغت (طحا) از کتاب‌هاى فرهنگ لغات عرب برمى‏‌آید، در معانى: «راند، کره را پرتاب نمود، گسترش داد»، ظهور دارد. و لغت دحا، بیشتر در «گسترش داد» ظهور دارد.

چون ارادة یکى از این معانى در فعل طحا، قرینة تعیین‌کننده‌‏اى ندارد، تعیین معناى مخصوص، ترجیح بلامرجح است و باید همة این معانى موردِنظر باشد.

این که مفسرین طحا را فقط به معناى «گسترش داد» گرفته‌‏اند، از این‌جهت است که تصورى از معناى «راند، و پرت نمود» نداشتند. و اگر هم استعمال لفظ مشترک در بیش از یک معنا روا نباشد، در این‌گونه موارد از قبیل استعمال لفظ در یک معناى جامع و ریشة مشترک است که معانى دیگر از فروع و لوازم، یا در ضمن معناى اصلى است.

از لوازم معناى اصلى و مصدرى طحا (متعدى- واوى- یائى) که راندن و دفع جسم کروى است، دور شدن از دافع و چرخیدن به دور خود مى‏‌باشد، و اگر کرة مندفع شده، با دافع پیوستگى داشته باشد، و از آن نگسلد (مانند زمین) قهراً به دور مبدأ دفع نیز مى‌‏گردد. و چون جسم دفع شده، در میان دو قدرت جذب دافع واقع شود، نسبت به فشردگى و وضع اولى خود، بازتر و گسترده‏‌تر مى‏‌گردد. و کلمة «ما» که در این آیات آمده، که گفته شد مقصود از آن، نیروى مبهم جهان است و نسبت فعل «طحا» به آن، قدرت دافع را مى‌‏رساند.

خلاصه آنکه این آیة کوتاه و فشردة «و الارض و ما طحاها»، با این تعبیرهاى ابهام و فعل خاص، این حقایق را صراحتاً و ضمناً مى‏‌رساند:

1- زمین در آغاز به منشائی پیوسته و خود فشرده بوده، و گر نه حدوث دفع «طحاها» معنا ندارد.

2- سپس نیرویى که نام و نشانى نداشته «ما» به کار آمده و آن را به‌صورت کره‏اى از منشأ اصلى جدا کرده و دور رانده است. این نیرو به صراحت فعل و مفعول «طحاها» و دلالت آن بر حدوث، باید داراى قدرت دفعى شده باشد که پس از جذب پدید آمده است.

3- لازمة این‌گونه دفع که بر جسم کروى «زمین» وارد شده و آن را رانده است، حرکت وضعى آن مى‌‏باشد.

4- واقع شدن زمین در میان دو نیروى جذب و دفع، موجب حرکت انتقالى آن مى‌‏گردد.

5- از آثار جدا شدن و رانده شدن زمین از جسم اصلى و اولى و خارج شدن آن از محیط جذب شدید، و واقع شدن میان دو کشش مخالف، این بوده که به‌تدریج جرم آن امتداد و گسترش یافته تا به‌صورت ثابت و متعادل کنونى درآمده است.

چنین به نظر مى‌‏رسد که این مطالب و معانى و لوازم، به وضوح از تعبیر این آیه استفاده شود، و تأویل و تکلفى در میان نباشد، در واقع پیشرفت علم و تحقیق است که این‌گونه آیات را تفسیر مى‌‏نماید.

آیة «و السماء و ما بناها»، بیانى از منشأ «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها، وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها» است. چنان‌که «و الارض و ما طحاها»، اِشعارى به منشأ «وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها. وَ اللَّیلِ إِذا یغْشاها» دارد.

«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها. فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»: نکره و مفرد آمدن نفس، براى اطلاق و شمول بر یک یک نفوس، و تعظیم مقام، و مجهول بودن کنه آن است و به قرینة «فالهمها...» مقصود نفس انسانى است که کامل‌ترین نفوس و صورت جامعى از قوا و استعدادها مى‌‏باشد. تسویة آن، به اندازه و متناسب نهادن و برآوردن قوا و انگیزه‌‏هاى آن است. «فالهمها» تفریع بر «سواها»، و فاعل آن، ضمیر راجع به «ما» است که تکرار آن در این آیات، اِشعار به اختلاف مبادى و مظاهر و کار آنها دارد. «فجورها و تقواها»، به معناى مصدرى است، واو عاطف دلالت بر جمع هر دو «فجور و تقوا»، و وحدت فاعل «ما» اشعار به وحدت مبدأ هر دوگونه الهام دارد. شاید که از جهت اشتراک در الهام، مبدأ فجور و تقوا با یک فعل و فاعل آمده. تقدیم فجور بر تقوا، گویا براى این باشد که فجور و انگیزه‌‏هاى آن، به طبیعت اولى نفس نزدیکتر مى‏‌باشد. اگر چه «فالهمها» ظاهراً تفریع بر «ما سواها» مى‌‏باشد، ولى اگر در این آیات، «ما»، اشاره به یک حقیقت باشد که منشأ پدیده‌‏هاى مختلف گردیده است، در واقع «فالهمها» تفریع بر همه است.

پس از سوگند به آیات بزرگ و مشهود و معروف (با الف و لام): الشمس، القمر، النهار، اللیل، السماء، الارض، سوگند به پدیدة والاگهر و ناشناخته «نکره»، این حقیقت را مى‌‏رساند که گویا این جهان با مظاهر و تحولات عظیمش، نیروها و قشرهایى است براى تکوین و تسویة چنین موجودى که نفس نامیده شده، تا پس از الهام گرفتن، با اختیار خود راهش را تشخیص دهد. این الهام، نخستین دریافت نفس تسویه شده است، که با آن فجور و تقوا و تا حدى عواقب هر یک را مى‏‌شناسد، پس از چنین شناختى مى‌‏تواند با اختیار خود، طریق صعود به سوى تقوا یا هبوط به طرف فجور را در پیش گیرد.

بعضى از مفسرین «الهمها» را به معناى الزمها گرفته‌‏اند، با آنکه معناى الهام غیر از الزام است، و پس از الهام هر دو که از واو عطف فهمیده مى‌‏شود، مرحلة اختیار یکى از آن دو پیش مى‌‏آید.

«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها»: قد افلح، اگر جواب قسم باشد، در تقدیر لقد افلح است که لام از جهت فاصلة با قسم ذکر نشده. «فلاح» رَستن از بند و گرفتارى و دست یافتن به مقصود، «تزکیه» پاک نمودن و رشد دادن است. «خیبه» ناامیدى و نرسیدن به مطلوب است. چون خائب یکسره دستش کوتاه و تهى شده، و «خاسر» همان سرمایه از دست داده، یا کوتاه آورده، وضع خائب اسف‌انگیزتر است. چنان‌که تزکیه، پاک نمودن و رشد دادن نفس است، «تدسیه» در مقابل تزکیه، آلوده کردن و خاموش داشتن استعدادها و مواهب آن است.

فعل «زکّاها و دسّاها» از باب تفعیل، دلالت بر کوشش پى‌در‌پى دارد. این که بعضى فاعل این دو فعل را، ضمیر راجع به خداوند گرفته، تکلیف نابجا و مخالف تعبیر و سیاق این آیات است. لفظ «مَن» که دلالت بر تشخّص و تعقّل دارد، پس از «نفس» آمده که دلالت بر ابهام و ناشناختگى دارد. این ترتیب چنین مى‏‌نمایاند که مبادى تدبیر و تقدیر «ما» پس از آنکه نفس را با قوا و استعدادهاى مکمونش تسویه نمود، و آنگاه فجور و تقوى را به وى شناساند، تشخص مى‌‏یابد و شخصیت مختار و مستقل «مَن» مى‌‏گردد، و با اندیشه و اختیار طریق تزکیه یا تدسیه را پیش مى‏‌گیرد.

از دقت در تعبیر و ترتیب این آیات، این‌گونه مراتب وجود انسان نمودار مى‌‏گردد: نخست مرتبة تسویة نفس است، پس از آن الهام فجور و تقوا، در این مرتبه شخصیت مختار و برتر انسان پدید مى‌‏آید، و پس از این مرتبه، انسان به دو قسمت متمایز تقسیم مى‌‏گردد: یکى شخصیت تشخیص‌دهنده و گزیننده و متصرف: «من: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکاها». دیگر نفس منفعل و اثر پذیر که ضمایر تأنیث «زکّاها، دسّاها»، راجع به آن است. این نفس منفعل که از قوا و انگیزه‏‌هاى گوناگون ترکیب یافته و تسویه گشته، از یک سو تحت تصرف آن مبدأ اندیشنده و مختار است، از سوى دیگر چون به قوا و ادراکات حسى و اعضا و جوارح بدنى پیوسته است، از آنها دریافت مى‏‌نماید و اثر مى‌‏پذیرد و خود را با خارج مرتبط مى‌‏دارد، آنچه از موضوعات و مسائل حیات به وسیلة این قوا دریافت مى‏‌نماید، با الهام و هدایت فطرى که منشأ آن، همان نفس تسویه شده است: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» مى‏‌تواند خوب و بد و خیر و شر آنها را تا حدى تشخیص دهد، اما گزیدن و تصمیم گرفتن، راجع به مبدأ اندیشنده و مختار: «مَنْ زَکّاها...» است، تا چه شوق و انگیزه‌‏اى آن را در جهتِ مطلوب خود استخدام نماید؟!

زیرا مبدأ اندیشه و اختیار، به زودى و آسانى نمى‏‌تواند از تأثیر و نفوذ انگیزه‌‎هاى حسى و نفسانى آزاد شود، و بر آنها حاکم گردد، مگر آنکه امدادهاى غیبى به یاریش شتابند.

آن مبدأ اندیشه و اختیار همین‌که مطلوبى را گزید و براى رسیدن به آن تصمیم گرفت، قواى نفسانى و بدنى را تجهیز مى‌‏نماید، و با رسیدن به هر مطلوبى شوق‌ها و انگیزه‌‏هاى دیگرى بیدار و فعال مى‌‏گردد. در این میان اگر توانست هدف‌هاى برتر و اصیل را بگزیند و با قدرت ارادة ایمانى «تقوا» انگیزه‌‏هاى شهوات و امیال را از طغیان باز دارد، و آنها را در طریق وصول آن مطلوب‌‎هاى گزیده هماهنگ و تنظیم نماید، نفس از آلودگی‌ها پاک مى‏‌شود و استعدادهاى آن، رشد مى‌‏یابد، و خودِ «شخصیت گزیننده و اراده‌‎کننده» از بندها و جواذب پست رها و آزاد مى‌‏گردد، و به زندگى برتر و جاوید مى‌‏رسد: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها».

اگر مبدأ اندیشه و اختیار محکوم قوا و غرایز پست شد و به خدمت آنها درآمد، شوق فطرى به کمال و خیر و تزکیه خاموش مى‌‏شود، و استعدادهاى انسانى به جاى خود افسرده و راکد مى‌‏ماند، و بندهاى تقوا گسیخته و راه فجور و شهوات پست باز مى‌‏گردد: «وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها».

پیدایش چنین موجود اندیشنده و نیرومند، محصول و گزیدة گردش چرخ‌هاى عظیم آفرینش و تابندگى خورشید و ماه و در پى هم آمدن و گذشتن شب و روز است.

با این نظر آیة «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها و قد...» باید جواب قسمت‌ها و شواهدى باشد که در آیات قبل آمده است. راستى اگر از میان این انوار و اجرام و تحولات و فعل و انفعال‌ها، چنین پدیدة نیرومند و حیرت‌‏انگیزى رخ نمى‌‏نمود، آفرینش آنها و مسیر حرکات آنها براى چه و به سوى چه بود؟ و اکنون که رخ نموده با این ترکیب و تضادى که دارد، چه مطلوبى را باید برگزیند و چه باید بکند تا رستگار شود؟

آنچه مسلم است، جهان محسوس با قواى نامحسوسش، با نظم متکامل و متطابقى پیش رفته و مى‌‏رود؛ آن چنان‌که پس از آفرینش و تکامل آسمان و اجرام علوى، زمین با عناصر و قواى تسویه شده و حرکات منظم از آنها جدا و مندفع گشته: «وَ السَّماءِ وَ ما بَناها. وَ الأَرْضِ وَ ما طَحاها» نفس انسانى نیز از مبادى عمومى حیات جدا و تسویه شده و ممتاز گردیده: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها». و هم چنان‌که تابش متناوب خورشید و ماه و تغییر شب و روز، گاه خفتگان و عناصر طبیعى را برمى‌‏انگیزد، و گاه سکونت مى‌‏دهد، و از مجموع این حرکت‌ها و سکون‌ها، موجوداتى پیش مى‏‌روند و کامل‌تر مى‌‏شوند، و موجوداتى به جاى خود مى‏‌مانند، الهامات پی‌در‎پى که در زمینة نفس تسویه شده وارد مى‌‏شود، نیز نفوسى را به سوى خیر و کمال برمى‌‏انگیزد، و نفوسى به جاى خود مى‌‏مانند یا به عقب مى‌‏روند: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها».

سوگندهاى این سوره، ذهن روشن را از نظر به مشهودترین و نزدیکترین پدیده‌هاى آفرینش به سوى دورترین و مرموزترین و برترین پدیده‌‏هاى آن پیش مى‌‏برد: از آفتاب تابان و روشن‎کننده، تا ماه که تابندگیش دورتر و از نور آفتاب است، تا نظام متوالى شب و روز و چگونگى آن، آنگاه آسمان بلند و قدرت سازندة آن، و زمین و نیروى دفع ‏کننده و گسترانندة آن، برتر از همه ساختمان مرموز نفس و تسویه و الهامات آن تا با هدایت انوار الهام رشد یابد و شخصیت مستقل و مختارى پدید آید، و خود را هرچه بیشتر از بندهاى درونى آزاد کند و برتر آرد، و در عالم نور و حیات، براى خود جایى باز کند و رستگار شود. وگرنه ساقط مى‌‏شود و سرمایه‌های خود را تباه مى‌‏کند.

چنان‌که ملاحظه مى‌‏شود، دو سوگند آیة اول، و سوگندهاى منفرد تا آیة چهارم، و سوگندهاى مزدوج از آیة پنج تا هفت، پیوسته نظر اندیشیده را از ظاهر مشهود به سوى قواى مرموز هدایت مى‏‌کند، این قواى مرموز «ما» کار خود را از جهان وسیع و آسمان آغاز نموده و پیش رفته و تحوّل یافته تا صورت و نفس کامل و متحرک را پدید آورده و به الهام آن پرداخته است.

«کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها. إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها»: تأنیث کذبت، براى این است که نام‌هاى قبایل مانند کشورها و شهرها، تأنیث معنوى دارد. اظهار و تکرار ضمیر «ها» اختصاص را مى‌‏رساند و آیات را موزون مى‌‏نماید. باى «بطغوا»، اشعار به سبب یا مصاحبت دارد: ثمود به سبب، یا همراه طغیان مخصوص به خود تکذیب کرد. این تکذیب از روى بررسى و اندیشه نبود.

چون مورد تکذیب تصریح نشده، به حسب سیاق آیات باید همة مقاصد و مفاهیم همین آیات یا بعضى از آنها باشد: آیات آفرینش، یا الهام و هدایت فطرى، یا مضمون قد افلح...

و اگر چنانچه بعضى گفته‌‏اند، مقصود از «طغوا»، نوعى عذاب، و با براى نسبت باشد، مورد تکذیب، طغواست: ثمود، آن عذاب سرکش و فراگیرندة خود را که پیمبرشان به آن، بیمشان داده بود، تکذیب کردند. مؤید این معنا آیة (5 و 6 الحاقّة) است: «کذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ. فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِکوا بِالطَّاغِیةِ»[1]

به ‌هر تقدیر، این آیه که به آیة «وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها» پیوسته است، نمونة تاریخى و دنیوى، از عاقبت کار نفوس منحرف و مدسوس را مى‌‏نمایاند: ثمود دچار طغیان شد (یا عذابى را که در کمینش بود تکذیب کرد)، بر اثر طغیان، آیات حق از نظرش محو شد و آنها را تکذیب کرد.

اذا، ظرف «کذبت» است. «انبعث» (از باب انفعال)، پذیرش بعث «برانگیختن» را مى‌‏رساند. «اشقى»، صفت فرد یا شخص معین است (گویند: نامش قدار بن سلف بوده)، مى‏‌شود که صفت جمع باشد، چون افعل مضاف، هم، به مفرد و جمع، هم به مذکر و مؤنث گفته مى‌‏شود، مانند: «هذا، هذه، هم، افضلهم».

همین‌که مردمى بر حق و قوانین عدل، سرکشى نمودند، یا به سرکشى سر فرود آوردند و از هر حقى روى گردانده آن را تکذیب کردند، زمینة اجتماع را براى انبعاث اطغى و اشقى و رهبرى وى آماده مى‏‌گردانند، و اگر از طغیان و انبعاث طاغى جلوگیرى نشود، چنین اجتماع مانند شوره‏زار و لجنزار مى‌‏گردد که دیگر در آن، مجال تزکیه و رشد براى افراد نمى‌‏ماند، و بذرهاى استعدادها فاسد مى‌‏شود، تا آنکه فرد یا جمعى که صفت مشخصشان اشقى است منبعث گردند. و این مقدمة عذاب و سقوط همگانى است.

مى‏‌شود که «کذبت ثمود...» جواب سوگندها، و «قد افلح...» پیوسته و متمم (و نفس و ما سواها) باشد. و شاید که هر دو آیة «قد افلح» و «کذبت» جواب قسم‌ها باشند: نفس تزکیه شده‌‏اى که در پرتو آن آیات باشد و تقوا پیش‏ گیرد رستگار است. و آنکه بر اثر فجور خود را آلوده سازد زیانکار و تباه گشته است. ثمود آیات خدا را بسبب طغیانش تکذیب کرده. تقوا طریق تزکیه و توجیه نفس به سوى خیر و معرفت، و فجور سبب آلودگى و تکذیب و روى گرداندن از حق است.

«فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْیاها»: فقال، تفریع بر آیة قبل است. وصف رسول و اضافة آن به اللَّه، نمایندگى از طرف خدا، و راستى و لزوم پیروى از او را مى‌‏نمایاند. نصب «ناقَةَ اللَّهِ، وَ، سُقْیاها» به تقدیر فعلى است که متضمن تحذیر و اخطار مى‌‏باشد: «بترسید! بیندیشید!» مانند «الاسد! الاسد!» این‌گونه تعبیر در موارد خطر نزدیک و شتابزدگى گفته مى‌‏شود. اضافة ناقه به اسم ظاهر «اللَّه»، کمال وابستگى آن شتر را به خداوند مى‌‏رساند.

این دو آیه، واپسین انذار و اخطار به قوم سرکش و مکذب ثمود بوده است. همین‌که ثمود سر به طغیان برداشتند و از اشقایى که از خودشان برانگیخته شد پیروى کردند و تا لب پرتگاه عذاب پیش رفتند، پیمبر خدا با نگرانى به آنها اعلام خطر کرد: شتر خدا را ! آب خورش را!! مفسرین با استناد به نقل تاریخ سلف و روایات، گفته‌‏اند که این شتر، با درخواست قوم صالح و به‌طور اعجاز، از میان صخرة بزرگى- که شاید محل عبادتشان بوده- بیرون آمده. ولى براى این گفته سند معتبر و مورد اعتمادى نیاورده‏‌اند. شیخ طبرسى در تفسیر «مجمع البیان» فقط به استناد گفتة بعضى از اصحاب تواریخ، داستان مفصلى راجع به صالح و قوم و شترش نقل کرده است. و نیز از جُبّائى و او از حسن چنین نقل کرده که آن شتر، چون دیگر شترها بوده و وجه اعجازش همین بوده که همة آب رود را مى‏‌خورده است.

در بعضى از سوره‏‌هاى قرآن که داستان قوم ثمود و دعوت صالح به تفصیل ذکر شده است، و هفت بار نام و وصف این شتر آمده، اشاره‌‏اى به چگونگى پدید آمدن آن به نظر نمى‌‏رسد، با آنکه این‌گونه معجزه مانند معجزات موسى و عیسى، چون دلیل نبوت و اساس دعوت مى‌‏باشد باید در قرآن صریحاً ذکر شود.

مضمون آیات 73 تا 78 سورة7 «اعراف» چنین است: «و به سوى ثمود برادرشان صالح را فرستادیم، او گفت اى قوم من! خدا را بپرستید، جز او براى شما هیچ خدایى نیست، از جانب پروردگار شما، براى شما، دلیل روشنى آمده است، براى شما این شتر خدا نشانه‌‏اى است، پس آن را واگذارید که در زمین خدا بچرد، و هیچ‌گونه بدى به آن نرسانید، که پس از آن، شما را عذاب دردناکى خواهد گرفت. به یاد آرید که شما را خداوند جانشینان بعد از عاد گرداند، و شما را در زمین جایگزین ساخت، که در دامنه‌‏هاى آن، کاخ‌ها مى‏‌گیرید، و کوه‏‌ها را براى ساختن خانه‌‏ها مى‌‏شکافید، پس نعمت‌هاى خدا را به یاد آرید و در زمین تبهکارانه نکوشید. گروه اشراف از قوم ثمود که سرکشى کردند، به آنها که زیردست و ناتوان شده بودند، به هم‌آنهایى از ناتوانان که ایمان آورده بودند گفتند: آیا شما علم دارید که صالح فرستاده از جانب پروردگار خود است؟ آن مؤمنان زیر دست گفتند: ما به آنچه براى آن فرستاده شده مؤمنیم. آنها که سرکشى نموده بودند گفتند: ما به آنچه شما ایمان آورده‌‏اید ایمان نداریم. پس آن شتر را پى کردند و از فرمان پروردگارشان سر باز زدند و گفتند: اى صالح آنچه ما را بیم می‌دهى بیاور اگر تو از فرستادگانى. پس آنها را زلزله‌‏اى سخت گرفت، پس بامدادان در میان خانه‌‏شان خشک و بی‌جان گردیدند».

این هم مضمون آیات 61- 62 و 64- 65 سورة 11 «هود»: «و به سوى ثمود برادرشان صالح را (فرستادیم)، گفت: اى قوم من! بپرستید خدا را که جز او خدایى نیست، همان او شما را از زمین پدید آورده و شما را در آن آبادى داده، پس از او آمرزش خواهید، سپس به سوى او باز گردید، همانا پروردگار من نزدیک و اجابت‌کننده است. آنها گفتند: اى صالح تو پیش از این در میان ما مورد امید بودى، آیا ما را باز می‌دارى از این که بپرستیم آنچه را که پدران ما مى‌‏پرستیدند! ما دربارة آنچه به سوى آن ما را مى‌‏خوانى دچار شک و بدگمانى هستیم... اى قوم من! این ماده شتر خدا، براى شما آیتى است، پس آن را وا گذارید که در زمین خدا بچرد، و اندک بدى به آن نرسانید، وگرنه عذاب نزدیکى شما را فراگیرد. پس شتر را پى کردند، پس صالح گفت: سه روز در خانه‏‌هاى خود بهره‌‏مند باشید، این وعده‏‌اى است دروغ نشدنى.»

قسمتى از آیة 59 سورة26 «اسراء»: «ما شتر را که بینش‌دهنده بود، براى ثمود آوردیم، پس به آن ستم کردند». و آیات 154 تا 157 سورة 26 «شعراء» چنین است: «گفت: این ماده شترى است که براى آن آبخور، و براى شما آبخور، در روز معلومى است. و هیچ‌گونه بدى به آن مرسانید که پس از آن شما را عذاب روز بزرگى فرا مى‏‌گیرد. سپس آن را پى کردند و با پشیمانى صبح کردند.» و آیات 27 و 28 سورة 54 «القمر» چنین است: «ما شتر را آوردیم تا براى آنان آزمایشى باشد، پس مراقب باش و صبر پیشه‌نما و آگاهشان نما که آن آب بخش است میان آنها، هر بخش آبى، معلوم و آماده است.»

در این آیات که رسالت صالح و دعوت او به تفصیل ذکر شده، ناقة صالح به اوصافى چون دلیل روشن (= بینة)، نشانه (= آیة)، بینش‌دهنده (= مبصرة)، وسیلة آزمایش (فتنة) توصیف شده است، و همچنین به قوم ثمود تذکر داده شده که آن شتر را آزاد گذارند تا بچرد، و آب را در میان آن و خود تقسیم نمایند، و از گزند رساندن به آن بر حذر باشند.

از مضامین مشترک این آیات معلوم مى‌‏شود که صالح، قوم مشرک و سرسخت ثمود را به توحید و اطاعت فرمان دعوت مى‏‌نمود، و از عاقبت کفر و سرکشى برحذرشان مى‌‏داشت، و عذابى را براى آنها پیش‏بینى مى‌‏کرد. قوم ثمود، انذارها و اعلام خطرهاى صالح را سرسرى مى‌‏پنداشتند و باور نمى‌‏کردند، تا آنکه براى راست بودن انذارهاى صالح نشانه‌‏اى خواستند، آن پیمبر ماده شترى را براى آنها آورد، یا نشان داد، که وسیلة آزمایش و نشانة عذاب باشد، و به آنها سفارش کرد تا در چرا آزاد باشد، و در وقت معینى آب بخورد، و آزارى به آن نرسانند. اما آن شتر از کجا و چگونه پدید آمده، از این آیات معلوم نمى‌‏شود.

از آیاتى از سوره‌‏هاى اعراف و هود و شعراء و دیگر سوره‌‏هایى که از پیمبران سلف نام مى‌‏برد، و روش رسالت آنها را بیان مى‌‏نماید، معلوم مى‌‏شود که روش عمومى آن پیمبران، پس از ابلاغ رسالت، اعلام خطر و انذار به عذابى در دنیا بوده، و چون آن اقوام مغرور نمى‏‌خواستند این‌گونه انذارها را باور کنند، پیمبرانشان نشانه‌هایى مى‏‌آوردند یا نشان مى‌‏دادند. البته براى خاضع و مطیع نمودن آن‌گونه مردم کوتاه‌اندیش و سرکش که نه قوانین جزایى و جنایى داشتند، و نه عذاب‌هاى اخروى و معنوى را می‌توانستند تصور نمایند، راهى جز این نبوده است. قرآن از زبان پیمبران پیش از صالح چون نوح و ابراهیم و لوط و هود، و پس از صالح چون شعیب و موسى، این‌گونه رسالت و انذار را یادآورى مى‌‏نماید، که هر یک از آنان براى قوم خود عذابى پیش‌بینى مى‏‌کردند، و آیات و نشانه‏‌هایى از آن بیان مى‏‌نمودند یا مى‌‏نمایاندند، تا شاید آن اقوام متنبه شوند و آیندگانشان عبرت گیرند.

شاید به تناسب وضع زندگى قوم ثمود، آن شتر و حدودش، از این‌گونه آیات و نشانه‌‏ها بوده تا اگر حدود و حریمش را محترم دارند، آیت رحمت و امان باشد، و اگر به حدودش تجاوز کنند و به آن گزندى برسانند، آیت خشم و عذاب و سلب امنیت باشد. آیه بودن آن شتر به این معنا، از مضمون آیاتى که ذکر شد به وضوح برمى‌‏آید. و گویا اشتباه در معناى آیه- که بعضى گمان کرده‏‌اند همیشه و در همه‌جا به معناى نشانة خداست- منشأ اندیشه در چگونگى آیه بودن و پیدایش آن شتر گشته، و سپس چنان داستانى به خاطر کسى رسیده و شهرت یافته است. گرچه شتر و هر موجود زنده‏‌اى چه ناگهان از میان سنگ بیرون آید، یا موافق سنت آفرینش و حیات از طریق ولادت و از میان عناصر طبیعت و به‌تدریج رخ نماید، براى اهل نظر همیشه آیة قدرت و حکمت خداوند و معجزه است: «أَ فَلا ینْظُرُونَ إِلَى الإِبِلِ کیفَ خُلِقَتْ؟!»:[2] آن شتر هرچه بوده، چه آیة خدا یا آیة عذاب، و به هر صورت پدید آمده باشد، براى آن قوم بدوى و مقتدر و سرکش که در مقابل هیچ حقى سر فرود نمى‌‏آوردند، چنین نشانة خدایى لازم بود تا شاید خاضع و نرم شوند، و زمینه‌‏اى براى تزکیة نفوس و رشد عقولشان فراهم شود.

«فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها. فَدَمْدَمَ عَلَیهِمْ رَبُّهُم بِذَنْبِهِم فَسَوَّاها. وَ لا یَخافُ عُقْباها»: تغییر ضمایر راجع به ثمود- از مفرد به جمع- و تکرار آن، اشعار به این دارد که قوم ثمود در هر یک از تکذیب و پى‏کردن شتر، و استحقاق عذاب، شریک و همکار بودند. فاءهاى پى‌در‌پى تفریعى و پیوسته به افعال، سرعت و پیوستگى حوادث را مى‌‏رساند. مادة لغوى و هیأت لفظى فعل «فدمدم»، حرکت و خروش عذاب پى‌درپى را مى‌‏نمایاند. «فاء» تفریع فدمدم، و «باء» بذنبهم، براى هشیارى و توجه دادن به علل و مقدمات پیوسته به عذاب است. ضمیر فاعل «فسواها»، راجع به رب یا مصدر دمدم، و ضمیر مفعول «ها» راجع به ثمود است. تغییر ضمیر راجع به ثمود- از جمع به مفرد- در این آیه، از جهت جماعت یا از میان رفتن جمع است: پس به سبب گناهشان، پروردگارشان بر آنها بخروشید و خشم آورد، پس همه را یکسان از میان برد.

مى‏‌شود که ضمیر فاعل فسواها، راجع به «ربهم» و ضمیر مفعول «ها» راجع به «دمدمة» باشد که از فعل «دمدم» استفاده مى‌‏شود، و به معناى عذاب است. با این ترکیب باید مفعول به واسطه‏‌اى (مانند: علیهم) در تقدیر باشد: پس پروردگارشان عذاب را یکسان بر سر همه آنها فرود آورد.

واو «و لا یخاف» حالیه، یا استینافیه، و ضمیر فاعل آن، راجع به ربهم، و عقباها راجع به عذاب یا تسویة مستفاد از افعال قبل است: و پروردگار آنها از عاقبت تسویة آنها، یا عذابى که بر آنها وارد کرد، نگرانى و ترسى ندارد. زیرا عذاب پروردگار بر طبق حکمت و به حق است، و کارى که حق باشد نگرانى ندارد و نیز خداوند از این‌گونه تأثرات برتر است، و عذاب‌شدگان بى‏ ارزش‌تر از آن هستند که نابودیشان نگرانى داشته باشد. و شاید که «لا یخاف عقباها»، متضمن سبب براى فسواها باشد، زیرا کسى که از عاقبت این‌گونه عذابِ تسویه و یکسره‌کننده بیندیشد، خواه ناخواه عذابش را محدود مى‌‏کند، ولى آن قوم چنان فاسد شده بودند که هیچ امید به این که همه یا بعضى از آنها از سرکشى خود برگردند و اصلاح شوند نبود. و از این‌جهت نابودى همة آنها نگرانى نداشت.

بعضى ضمیر «لا یخاف» را راجع به رسول اللَّه، یا ثمود، یا اشقى گرفته‏‌اند که: رسول بیم دهنده، یا ثمود، یا اشقى، از عاقبت آن عذاب نگران نبود. این ترکیب خلاف ظاهر، با قرائت «فلا یخاف» با فاء تفریع، مناسب‏‌تر است.

در بعضى از قرآن‏‌هاى خطى و قدیم «و لم یخف» نوشته شده است: عاقبت آن عذاب مخفى نماند.

بیشتر آیات این سوره، داراى طول متساوى است. و برخى آیات به تناسب تفریع و تفصیل و حکایت، طول بیشترى دارد: «فالهمها... فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ... فَکذَّبُوهُ فَعَقَرُوها...» آیة 14 «فکذبوه...» با طول بیشتر و تفریع‌ها و فعل‌هاى متنوع و پى‌درپى و حرکات متشابه، سرعت و جریان حوادث را به‌صورت‌هاى گوناگون و به هم پیوسته مى‏‌نمایاند.

تا آخر سوره کلمات آخر بر وزن «فعلا» با کلمة «ها» آمده است، هر یک از آیات قسم و جواب‌هاى آن، داراى دو ایقاع متقارب است، و ایقاع و برخورد اول اکثر آیات شدیدتر مى‌‏باشد: «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها... وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها...»

این‌گونه ایقاعات و برخورد حروف و حرکات و سکون‌ها، و طنین «فعلاها» جوى متموج و متحرک و متطور پدید مى‌‏آورد، که نمایانندة معانى آیات است.

آهنگ خاص فعل «فدمدم» و طنین حرکات آن، که به حرکت زیر و سکون «علیهم» منتهى می‌شود، حرکت رعدآساى عذاب و طوفان و فرا گرفتن و فرود آمدن آن را مجسم می‌نماید. پس از آن جنب و جوش و صداى گناهکاران و سرکشان خاموش می‌شود، و زندگیشان به پایان می‌رسد: «فسواها» و جریان تاریخ با اعلام کوتاه «و لا یخاف عقباها» پیش می‌رود.

لغات و اوزان افعال و اسماء مخصوص این سوره: جلّى، طحا، الهم، فجور. زکَّى (با تشدید). دسَّى، طغوَى، انبعث. سقیا، دمدم.

اُبَّى از رسول خدا (ص) و معاویة بن عمار از صادق (ع) فضایل و آثار بسیارى براى این سوره نقل کرده‏‌اند.

 

// پایان متن

[1] ثمود و عاد عذاب کوبنده را دروغ انگاشتند، پس ثمود با عذاب سرکش هلاک شدند. الحاقّة (69)، 5 و 6.

[2] ناقه صالح به صورت بد شتر

 

پى بریدندش ز جهل آن قوم مر

(مؤلّف)، مثنوی مولانا، دفتر اول، بیت 2509

ن. ک به ج 6 مجموعه آثار، ص 423.

پی‌دی‌اف

کتاب پرتوی از قرآن، جلد پنجم، (جلد هفتم مجموعه آثار آیت‌الله طالقانی)، سید محمود طالقانی، تهران: شرکت سهامی انتشار، مجتمع فرهنگی آیت‌الله طالقانی، چاپ اول 1398، صص 153 تا 172.

نسخه صوتی

این محتوا فاقد نسخه صوتی است.

نسخه ویدئویی

این محتوا فاقد نسخه ویدئویی است.

گالری تصاویر

این محتوا فاقد گالری تصاویر است.
 
 
 
 

دیدگاه‌تان را بنویسید

اگر در رابطه با محتوای فوق اطلاعات تکمیلی دارید، از طریق کادر زیر با کتابخانه «طالقانی و زمانه‌ما» در میان بگذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *