معرفی: متن حاضر تفسیر آیات 7 تا 13 سوره مطففین به قلم آیت‌الله طالقانی است که در جلد پنجم کتاب «پرتوی از قرآن» آمده است. در تفسیر این آیات طالقانی درباره سرنوشت تبهکاران و تکذیب‌کنندگان آیات الهی و روز جزا سخن می‌گوید و آنان را زندانی در عادات و سرکشی‌های خود معرفی می‌کند. این جلد از این مجموعۀ شش جلدی، تفسیر بخش نخست جزء سی‌ام، از سورۀ نبأ تا سورۀ طارق را در برمی‌گیرد. تفسیر جزء سی‌ام پس از جزء اول قرآن کریم و در مدت حبس در زندان قصر به نگارش درآمده و پس از آزادی مؤلف، توسط وی در سال 1346 ویرایش و منتشر شده است. لازم است یادآور شویم کتاب‌های «پرتوی از قرآن» از مهمترین آثار آیت‌الله طالقانی است. او راه رهایی مسلمانان از تفرقه و نیز راه رستگاری انسان را در ناملایمات و گمراهی‌های عصر مدرن بازگشت به قرآن کریم می‌دانست. بنابراین پس از سال‌ها تفسیر شفاهی قرآن بر منبر و در جلسات مختلف، از سال 1341 تصمیم گرفت یک مجموعه تفسیر را به رشته تحریر درآورده و منتشر کند.
تاریخ ایجاد اثر: 1346
منبع مورد استفاده: کتاب پرتوی از قرآن، جلد پنجم، (جلد ششم مجموعه آثار آیت‌الله طالقانی)، سید محمود طالقانی، تهران: شرکت سهامی انتشار، مجتمع فرهنگی آیت‌الله طالقانی، چاپ اول 1398، صص 328 تا 336.
متن

پرتوی از قرآن، جلد پنجم؛ تفسیر سورۀ مطففین، آیات 7 تا 13

 

«كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ» ‎(٧)‏

«وَمَا أَدْرَاكَ مَا سِجِّينٌ» ‎(٨)‏

«كِتَابٌ مَّرْقُومٌ» ‎(٩)‏

«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ» ‎(١٠)‏

«الَّذِينَ يُكَذِّبُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ» ‎(١١)‏

«وَمَا يُكَذِّبُ بِهِ إِلَّا كُلُّ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ» ‎(١٢)‏

«إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ» ‎(١٣)

 

هيچ چنين نيست، همانا نوشتة تبهكاران در سجّين است. (7)

چه دانايت نموده كه سجّين چيست؟!(8)

نوشته‏‌اي‌ست آشكارا (خوانا). (9)

واى در چنين روز، از آنِ تكذيب‌كنندگان است. (10)

همان کسان كه همى تكذيب مي‌كنند به روز جزا. (11)

تكذيب نمي‌كند به آن مگر هر تجاوزكار گناه پيشه. (12)

چون آيات ما بر او خوانده شود گويد افسانه‏‌هاى بافتة پيشينيان است. (13)

 

شرح لغات:

كلاَّ: در مورد رد و دفع مطلب مورد نظر گفته مي‌شود و مانند صه و مه، يك كلمه است. بعضى گفته‏‌اند مركب از كاف تشبيه، و لاء نافيه است كه براى مبالغه مشدد گرديده.

سجّين، (به تشديد جیم): دائم، شديد. مبالغه از سجن: زندان ابد، سخت. وزن فِعِّيل (به تشديد) براى خوى، هميشگى، افزايش نيز مى‏‌آيد مانند: شرّير و صدّيق.

مرقوم، مفعول از رقم (فعل ماضى): نوشته را نشانه‏‌گذارى كرد، حروف و كلمات را معرب نمود، نقش را آشكار ساخت.

معتد، فاعل از باب افتعال: ستم پيشه، پرخاش‌‏جو، متجاوز. از عدو: تندروى، پرش، ستم، كينه.

اثيم، از اثم: گناه، آثار گناه. فعيل دلالت بر صفت ذاتى و خوى دارد: گناه پيشه.

تتلى: پى در پى خوانده شود. از «تلى»: كسى يا چيزى پى در پى آمد.

اساطير، جمع اسطوره (به ضم همزه) و اسطاره (به كسر): افسانه، داستان دروغ، نوشته. از سطر: خط كشيدن، نوشتن، رديف ساختن، بريدن.

«كَلاَّ إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ»: كَلاَّ، رد و نفى جزمى انديشة مطففين است. انديشة نينديشيدن و باور نداشتن بعث. «إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ‌‌...» بيان چگونگى و عاقبت كار مطففين تبهكار، و مانند نشان‌دادن مصداق، و صغراى برهان مي‌باشد. كبراى آن، ثبوت كلى كتاب و ثبت اعمال در صفحاتى از موجودات و انسان است كه آيات جهان و قرآن به آن گواهى مي‌دهند. كتاب، به معنای مصدرى، عمل نوشتن و به معنای حاصل مصدرى و مفعولى، نوشته است. «فى»، براى ظرف است. و گاهى اشعار به مصاحبت دارد: «جاء فى القوم»: همراه قوم آمد. گاه متضمن سببيّت است: «قتل فى ذنبه»: به سبب گناهش كشته شد. گاه درباره و شأن است: «قال فى فلان كذا»: درباره و شأن فلانى چنين گفت. «سجين»، به قرينة وزن مبالغه و تقابل با «عليين»، به معنای زندان بس سخت مي‌باشد كه گويا بر سختى و تنگى آن افزوده مي‌شود: گمان و ناباورى مطففين هيچ درست نيست، چه در حقيقت نوشته يا نوشتن تبهكاران درباره و در شأن، يا در محيط يا در جهت سجين است. بنابراين معنا، «سجين» زندان و محيط عذاب و رنج است كه انديشه و عمل تبهكاران در جهت آن پيش مي‌رود، در آن صورت مي‌گيرد و ثبات مى‏‌يابد. اين معنا موافق است با آنچه مفسران گفته يا نقل كرده‌‏اند: «روح تبهكاران از آسمان‌ها به سوى زمين و از زمين به سوى سجين رانده مي‌شود كه محل سپاهيان ابليس است»، «سجين از چاه‌هاى جهنم است»، «سجين نام كتاب جامع ديوان شّر است كه در آن اعمال آنها ثبت مي‌شود».

اگر «فى»، مشعر به سببيّت باشد، كتاب فجار، خود سبب و منشأ سجين است، و «كِتابٌ مَرْقُومٌ» مؤيد همين معنا مي‌باشد: نوشته يا نامة اعمال تبهكاران سبب و منشأ زندان سخت و سخت‏‌تر و عميق‏‌تر آنهاست.

«وَ ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ؟!»: ابو مسلم كه گفته است: «از اين آيه معلوم مي‌شود كلمة سجين براى عرب ناشناخته بوده است» گويا گمان كرده كه استفهام انكارى آيه دربارة كلمة سجين است. با آنكه مانند: «و ما ادراك ما يوم الدين»، و به قرينة جواب، استفهام راجع به حقيقت سجين مي‌باشد. زندان ابدى تبهكاران را كه با انواع عذاب هميشه در آن گرفتارند، با تمثيل و تشبيه و مقايسه با سخت‏‌ترين زندان‌هاى دنيا نمي‌توان شناخت. آن زندان را صورت ثبت شدة اعمال تبهكاران و ستمكاران مى‏‌سازد و با اصرار به تبهكارى و گناه، ديوارهاى آن هر چه ضخيم‌‏تر و بلندتر و اعماق آن بيشتر مي‌گردد و از در و ديوار و محيط آن دود و آتشى برمي‌خيزد كه گيرانه و افروزنده‌‏اش انسان گناه‌‏پيشه و اعمال او مي‌باشد و در آن نسيم رحمتى نمى‏‌وزد. آن زندان را جز از طريق وحى و انديشة برتر نمي‌توان شناخت: «وَ ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ؟! «كِتابٌ مَرْقُومٌ» سبك ظاهر آيات و پيوستگى جواب تقريرى با استفهام انكارى و وصف با موصوف، قرائن بارزي‌ست كه اين آيه جواب استفهام «وَ ما أَدْراكَ‌‌... ؟» و وصف «سجين» است. بعضى از مفسران كه به حقيقت مقصود توجّه نداشته‌‏اند و وصف «كتاب مرقوم» را با «سجين» نامتناسب ديده‏‌اند، اين آيه را وصف توضيحى براى «كتاب الفجار»، گرفته‌‏اند.

اين دو كلمه: «كتاب مرقوم»، تعريف و توصيف كوتاهى است، براى اهل نظر و انديشمندان تا رابطة عمل و ثبات آن را با نهايت بروز آن دريابند و از دريچة اين آيه و از دور به چگونگى «سجين» نظر كنند. «سجين»، كتاب است، چون صورت ثبت شدة اعمالى است كه در جهت محدود و اقشار طبيعت و هبوط‌گاه غرایز حيوانى، و در خلاف جهت تعالى انسان مي‌باشد. مرقوم است، زيرا تا اعمال، سخت و بارز و محكم نشود و از هر سو انسان را فرا نگيرد، با تحول و توبه، راه گريز از آن باز است. همين كه اعمال به صورت عادات سپس ملكات و خوى‌‏هاى بارز و ثابت درآمد و بندها و ديوارهاى آن محكم شد، راه گريز از آن دشوار يا محال مي‌شود و از هر سو و هر جهت ديدگاه بينش را مى‏‌پوشاند و روح آزاد و بلند پرواز آدمى را دربند مي‌گيرد و منافذ ادراك را جز در مسير سجين و به سوى جهنم مى‌‏بندد.

تبهكاران سركش و ستم پيشه كه با طوفان شهوات و خودخواهيشان بندهاى اخلاقى و وجدانى و قانونى را پاره مي‌كنند و مي‌كوشند تا از هر قيد و بندى آزاد شوند، چنان در همين جهان رفتار و خوهايشان مكتوب و مرقوم مي‌گردد و به بندهاى عادات و در ميان ديوارهاى گناه و سركشى «سجين» خود گرفتار و زندانى مي‌شوند كه ديگر هيچ‌گونه خير و صلاح خود و ديگران را نمى‌‏بينند و در آن نمى‌‏انديشند و چنان گرفتار انعكاس اعمال و تضاد و كشمكش درونى و وحشت‏‌زدگى ناشى از آنها مي‌گردند كه از ساية خود مى‏‌هراسند و از لذّات عقلى و بهره‏‌مندى از جمال هستى يكسره محروم مي‌شوند و تنها راه آسايش و خوشى را در تحذير احساس و اغفال عقل خود مى‌‏يابند و چنان از قلوب و عواطف خلق و رحمت خالق رانده مي‌گردند كه با همه به دشمنى برمى‌‏خيزند و با نظر بد و كينه‌‏توزى مي‌نگرند، اين‌ها در ميان بوستان و محافظين خود، محروم و زندانى مي‌شوند و اين زندان پيوسته تنگ‌تر و دشوارتر مي‌گردد تا سراسر جهان و هستى براى چنين زندانى، بندى به صورت زندانى و وحشت‌‏زا و پر از شكنجه مي‌نمايد[1].

«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»: يومئذ، اشاره به روز عظيم «لِيَوْمٍ عَظِيمٍ» يا روز قيام «يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ» يا روز صورت بستن كتاب در سجين، يا در آمدن در سجين «كِتابٌ مَرْقُومٌ» است. بى‏‌ترتيب موضوع، و بيان آيات، كار مطففين به فجور (بى‏بندى و تبهكارى) كشيده‏ مي‌شود و ادامة در فجور به تكذيب‌شان مي‌كشاند، كه آخرين بانگ ويل، و پست‏‌ترين مرحلة سقوط فكرى و روحى انسان است، پس از آن يكسره در چاه تاريك سجين رها و فراموش مي‌شوند، زيرا انگيزة دريافت و تصور و باور، از خواص ذاتى و فطرى انسان است. همين انگيزه است كه انسان را به درك حقايق و تعالى مي‌كشاند و وجود او را با همة قوا و ادراكات با عالم وجود پيوند مي‌دهد و به سوى رشد و ثبات و نور رهبرى مي‌نمايد.

همين كه انسان با نردبان تصديق بالا رفت و با استدلال قدرت دريافتش افزوده شد، به هر حقيقتى روى آورد يا هر حقيقتى به او رخ نمود، آن را درمى‌‏يابد و خود را فراتر مي‌گرداند تا به مرتبة صدّيقين كه قرآن آنها را در رديف پيمبران ذكر كرده است، درمى‏‌آيد. در برابر صدّيقين، دو گروهند: گروهى كه خود به سوى دريافت و تصديق روى نمى‌‏آورند و در طريق تعالى نيستند، ولى اگر نور هدايتى درخور فهم خود دريافتند مى‌‏پذيرند و از آن سر نمى‏‌پيچند. گروه ديگر مكذبين‌اند كه نور فطرت را به ارادة خود خاموش و عقل خود را تباه مي‌نمايند و در زندان جهل مركب خود گرفتارند. اين‌ها چون از هر حقيقتى كه براى هدايت و روشن نمودن وجود و مسيرشان به آنها روى آرد روى مى‌گردانند، پيوسته رو به تاريكى و سقوطند و شايسته و فراخور حالشان جز ويل نيست.

«الَّذِينَ يُكَذِّبُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ»: اين آيه بيان مصداق كامل و ظاهر روح تكذيب و معرف مكذّبين است، زيرا شعور به پاداش مطلق كه ملازم با شعور به مسؤوليت، و از درك‌هاى اولى انسان است و نخستين منشأ قوانين جزایى و ريشة ايمان به روز جزا مي‌باشد، همين شعور فطرى و وجداني‌ست، كه با انجام هر عمل نيك بيدار و فعّال مي‌گردد و با ارتكاب زشتى شرمسار مي‌شود. هدايت پيمبران اين شعور فطرى را رهبرى و شكوفا و براى هميشه هشيار مي‌نمايد و اعمال انسان را در حد فضيلت و قانون محدود مي‌دارد و زمينة استعدادها را براى انبعاث فراهم مي‌سازد. در مقابل، تكذيب به روز جزا بندهاى مسئوليت فطرى و قانونى را از ميان مي‌برد و استعدادها را فاسد مي‌گرداند.

«وَ ما يُكَذِّبُ بِهِ إِلاّ كُلُّ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ»: چون اين تكذيب مستند به هيچ دليلى نيست، بايد علّت و منشأ آن نفسانى باشد كه همان خوى ستم و گناه پيشگى است: «معتد أثيم». و از تكرار ستم، اصرار به گناه، وراثت، محيط پست، محروميت و عقده‌‏هاى نفسى، بر مي‌آيد[2].

چنين نفوسی براى باز شدن راه طغيان و آزاد شدن از هر مسئوليت، نخست هر قيد و بند اخلاقى و قانونى و پردة حيا را پاره مي‌كنند، آن‌گاه با درك فطرى و عقلى خود دشمنى مي‌نمايند و عقل و فطرت را به عقب مي‌رانند، و چون تكذيب، تجاوز به حقِ انديشه و عقل است، مرتبة كامل اعتداء مي‌باشد. مرتبة اول اعتداء هتك مسئوليت وجدانى و قانون زندگى است، مرتبة دوم انكار (ناشناسايى و روى گرداندن) از هر گونه درك وجدانى و عقلى است كه معارض به اعتداء باشد، مرتبة سوم تكذيب (نفى واقعيت) هر حقيقتى است كه با طغيان و شهوات طاغى ناسازگار باشد. چه بسا كه منكر، براى انكار محدود به انديشة خود، توجيه يا دليلى داشته باشد، زيرا انكار يا نفى، مانند قبول يا اثبات، بايد مستند به دليلى باشد. ولى مُكذِّب كه واقعيت را نفى و رد مي‌كند، تكذيبش مستند به هيچ دليلى جز اعتداء نيست. چون روح تكذيب و طغيان بر حق و عقل شدت يافت، هر آيه و برهانى كه به معتدى اثيم روى آرد تا عقل و فطرتش را روشن نمايد، با خشم و نفرت از آن روى مي‌گرداند و بدون رَوِيّه و تعقّل، اعراض خود را توجيه مي‌نمايد:

«إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطِيرُ الأَوَّلِينَ»: اذا، به جاى «اِنْ»، و فعل تُتلى دلالت دارد بر اينكه آيات خداوند براى هدايت و برانگيختن عقل مكذب، بخواهد يا نخواهد، پى در پى خوانده مي‌شود. «على»، تفوق آيات، ضمير «نا»، نسبت آيات به ذات خداوند و حقايق وابسته به او را مي‌رساند. ذكر نشدن مبتداى اساطير، اِشعار به ناشناسى آيات و تعميم گفته دارد: گويند اين‌گونه چيزها همه‏‌اش، اساطير اولين است.

اين گفته، بيان عقيدة مكذبين، يا توجيه تكذيب، يا شعار عمومى آنها مي‌باشد. اين كوردلان تاريك فكر، چون آيات وحى، و هر نشانة خداوند و حقايق برتر از انديشه‌‏هاى خود را در نمى‌‏يابند، معتقدند كه اين‌ها ساخته و نوشتة گذشتگان است و آيندگان بدون تعقل آنها را بازگو مي‌نمايند. يا براى موجَّه نمودن تكذيبشان چنين مي‌گويند، يا شعاري‌ست كه بدون تعقّل بازگو مي‌كنند. گويا مكذّبين با اين گفته و قضاوت عجولانه مي‌خواهند خود را به مقياس پيشرفت زمان واقع بين و نو انديش، و گذشتگان و گفته‌‏هاى آنان را كهنه و اوهام بنمايانند.

از اين آيه و آيات مشابه آن، چنين استفاده مي‌شود كه اين‌گونه گفتار، مبيّن كيفيت نفسانى و انديشة منكران آيات و طاغيان و زبانزد آنان در هر زمان مي‌باشد. آية قرآن، همين كلام را از زبان كافران و منكران، آن‌گاه كه آيات بر آنان تلاوت مي‌شود و يا به معاد خوانده مي‌شوند نقل كرده است. روش بيان اين آيات كه با جملة «اذا تتلى» و فعل «يقول» آمده است، دلالت بر همين تعميم دارد. آية 17 سورة «احقاف» اين كلام را از زبان جوانان مغرور و طاغى كه موجب نابودى اجتماع مي‌شوند بازگو كرده است، آنها در مقابل پدران و مادران مهربان و عاقبت انديش و ناصح و دعوت كننده به ايمان، همين كلام را مي‌گويند. جوانان عاصى از اين جهت مانند طاغيان گناه پيشه‌اند كه هر دو مي‌خواهند در برابر شهوات و آرزوهاى خود، هر قيد و بند ايمانى را از ميان بردارند، آنان را گناه پيشگى به تكذيب وا مي‌دارد، آنها را غرور به جوانى و نوخاستگى و عصيان بر روش زندگى نياكان، و هر دو گروه به مقياس پيشرفت در آزادى از مسئوليت‌ها و گسيختن بندهاى اخلاقى، و پيشرفت زمان خود را پيشرفته و روشن‏‌بين‌‏تر از «اولين» مى‏‌پندارند[3].

// پایان متن

[1]زندان تو است اگرت باغ است    بستان نشناسى همى ز زندان‏

بر خويش اين بندهاى پنهان      بنگر به رسن‏هاى سخت و الوان‏

بنگر كه بند بسته بر چيست؟    در بند چرا گشته بسته اين‌سان‏

در بند بود مستمندِ بندى    تو شاد چرايى به بند و خندان‏

***

بندى، كه شنود است شاد هموار؟    و انگه كه رهانندش، بينند گريان‏

اين قفل كه داند گشادن از خلق؟      آن كيست كه بگشود قفل يزدان

«ناصر خسرو»، (مؤلّف)

[2] اين عوامل، هم چنان كه موجب طغيان و اعتداء فرد يا طبقه بر حقوق افراد و طبقات ديگر مي‌شود، گاهى منشأ طغيان همة افراد نسبت به‌يكديگر و ملتى نسبت به ملل ديگر مي‌گردد. پس از آنكه انواع ستم‌‏ها و ستم‌پذيري‌ها و كينه توزي‌ها در قرون متوالى بر جوامع و نفوس سرزمين غرب متراكم گرديد، با شروع قرن هجده و تحولات صنعتى اجتماع محرومين راه‌هايى براى بروز عقده‌‏هاى متراكم باز كرد. در آغاز برانگيخته‌شدن كينه‌‏ها و تجاوز افراد و طبقات نسبت به يكديگر، براى گسيختن هر قيد و بند ايمانى و اخلاقى، روح انکار و تكذيب رایج شده و با پيشرفت علوم طبيعى، مكذبين از هر نظريه و كشفى براى توجيه انكار خود دليل تراشى نمودند، مكذّبين و منكرين در انكار خود تا آنجا پيش رفتند كه درك‌هاى عقلى و اصول وجدانى را كه مبانى تعاليم پيمبران است، از اوهام و اساطير خواندند. ستم‌‏پيشگانِ متعدى، گرچه پس از ستم‌ها و كشتارها در ميان خود، با هم سازش نمودند، ولى خوى اعتداء و تكذيب آن‌ها متوجه به سرزمين‌هاى ديگر گرديد و تا توانستند به مواريث فكرى و اخلاقى و ايمانى ملل ديگر، مانند ميراث‌هاى مادى، تجاوز كردند. (مؤلّف)

[3] چون تمدن غرب، همراه علم و صنايع و اكتشافات خود، از يك سو شك در انديشه‌‏هاى صحيح و ناصحیح گذشتگان و در اصول ايمانى و اخلاقى با خود آورد، و از سوى ديگر درهاى آرزوهاى مادى و شهوات رنگارنگ را به روى همه گشود، اين انديشه و شعارى كه قرآن از زبان گروه مكذّبين و منكران آورده است: «اساطير الاولين»، از زبان همة بند گسيختگان عصر جديد به‌خصوص نسل جوان در سراسر دنيا و در مقابل افكار و آداب گذشته تعميم يافت، و به‌عنوان شعار آزادى، نسل جوان در بند هواها و شهوات و پوست غرور گرفتار شدند و پايه‏‌هاى ايمان عمومى سست شد و بندهاى وجدانى و اخلاقى گسيخت، تا آنكه انسان قرن نوزده و بيست، دچار چنان اضطراب و ناامنى شده است كه براى چاره‌‏جويى، مصلحين و خيرانديشان را متحيّر كرده است. عاقبت اين بحران فكرى و اخلاقى و سرنوشت ملل، به كجا مى‏‌انجامد؟ معلوم نيست.

در فصل اول كتاب «راه و رسم زندگى»، تأليف «دكتر آلكسيس كارل»، ترجمة «دكتر پرويز دبيرى» علل و خطرات سرپيچى از قوانين زندگى، عصيان بر راه و رسم زندگى نياكانى و‌... با دقت بررسى شده است. (مؤلّف)

پی‌دی‌اف

کتاب پرتوی از قرآن، جلد پنجم، (جلد ششم مجموعه آثار آیت‌الله طالقانی)، سید محمود طالقانی، تهران: شرکت سهامی انتشار، مجتمع فرهنگی آیت‌الله طالقانی، چاپ اول 1398، صص 328 تا 336.

نسخه صوتی

این محتوا فاقد نسخه صوتی است.

نسخه ویدئویی

این محتوا فاقد نسخه ویدئویی است.

گالری تصاویر

این محتوا فاقد گالری تصاویر است.
 
 
 
 

دیدگاه‌تان را بنویسید

اگر در رابطه با محتوای فوق اطلاعات تکمیلی دارید، از طریق کادر زیر با کتابخانه «طالقانی و زمانه‌ما» در میان بگذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *